لعنت به این زندگی لعنت به این مم ل ک ت و لحظه ای که من در اون متولد شدم....
لعنت به تمام دروغهایی که باورشون داشتم و منو به ورطه نابودی کشوند
لعنت به این کانادا که اونم نه تنها درمان نبود که خودش شد یه بلای باورنکردنی بدتر از همه
و مثه خوره چند ساله افتاده به من مفلوک و دیگه چیزی ازم نمونده...
لعنت به من که تلاشم خوب بودن و خوب موندن بود و بدی رو انتخاب نکردم
لعنت به من که بازم با تمام بدیهایی که در حقم شد شهامت و حماقت لازم رو
برای انتخاب بد بودن ندارممممممممممم....
لعنت به طالع نحس من که برای من نوشت هرچه خوبی کرد در حقش بدی شه کسی نتونه
باطن خوب اعمالش رو ببینه....
خدایا ناشکی نیست خودت گفتی که بگید انی ظلمت نفسی....
منم دارم خودمو نفرین میکنم امیدوارم این حقو بمن بدیییییییییییی.....
بهحال ما نفهمیدیم ایاکار دنیا رو حساب کتابه یا نه؟
ما نفهمیدیم جبر اختیاره؟طالعه پیشونی نشته؟تقدیره یا اینا همش چرنده؟
یا بینابینه؟خودتی و سرنوشتت؟خوب کی تعیین کننده است؟
منکه نفهمیدم؟خدا خواسته یا خودت عملکردت تو رو میرسونه به جایی که هستی؟
با تمام این راهها رفتم و به نتیجه ای معقول حتی اندکی معقول نرسیدم...
حق میدم گج شین امیدوارم هیچوقت دردمو نفهمین هچوقت به این درجه از ته بودن و
گیج بودن نرسین مثهمن نشین که الان درد خیلیارو میفهمم انگار یه عمره
که با درد متولد و بزرگ شدم در عرض ۷ ۸ ماه چدر بزرگ پخته و پیر ممممممممممممم!!!
انگار نه انگار که یک موجود شاد و سرزنده بودم که تو سن ۳۰ سالگی دوستام میگفتن فرقی با دوران دبیرستانت نکردی همون ادمی هون روحیات همون سرزندگی
واقعا نمیدونستم درد چیه ؟بگذریم
ارزوم واسه همه اینه شاد باشید و سربلند و سلامت و سعادتمند...
و قدر لحظه های خوب زندگیتونو بدونید تا دیر نشده
شاید باورتون نشا من قدر دونستم و به اینجا رسیدم
۵۰ متر خونه برا من ارزشش خیلی بیشتر از میلیاردها بود چون مال خودمون بود با تلاش
قدر سلامتیمونو میدونستم
نمیگم اشتباه نداشتم نه ابدا...
اما میگم حقم شاید این نبود...
اما بازم خدا سر تعظیم فرود میارم به اونچه نمیدونم چیه؟اشتباهم تقدیر خواست تو ازمون
یا هرچی چون ناتوانم کاری از دستم بر نمیاد...
چراکه عقل در این راه چون طفلی است به شیر...
هزار بار این راهو رفتم تجزیه تحلیل اما سر درنیاوردم لذا تسلیممممم