سلام دوستای خوبم امیدوارم حال همگی خوب خوب باشه و اوضاع روال عالیشو طی کنه.

این ماجرای ما هم باید قبل از یه سالگیش که همون ۷ تیر یا ۲۸ جونه تموم شه  سعی میکنم

 تو همین پست خدا بخواد تمومش کنم یه بار که کلش پرید!!!!

گفتم که اقای دکتر ر کلی در تماس تلفنی که حدود کمتر از یه ماه به مصاحبه بود  از من عصبانی

 شد که چرا فرانسه نخوندم و شوهرم هم همینطور گفت شما حتما ردید!!!

اخه من فقط انگلیسی خونده بودم و رزین هم دوسال پیشش چند ترم فرانسه رفته بود و بعدش

 هم بیخیال شده بود ما کلا تو خواب خرگوشی بودیم!!!

اما این مکالمه باعث شد بالاخره ما از خواب بیدار شیم  و به رزین گفتم همین حالا با استاد ب

 تماس بگیر تازه اگه وقت داشته باشه اول قرار شد من برای امادگی مصاحبه چون رزین وقت نداش

 برم کرج که بعد نظرمو عوض کزدم دیگه واسه کرج رفتن خیلی دیر بود ترجیح دادم با وجود وضعیت

 مالی خیلی بد خصوصی بگیرم استاد ب یکی از دوستانشو به من معرفی کرد خودش هم میومد

 واسه رزین.اولین جلسه من حدود ۲۱ روز به رفتنمون بود و کلا ۱۳ جلسه کلاس داشتم  استاد ب

 هم حدود ۸ جلسه واسه رزین اومدن اخه رزین وقت نداشت تو این ۲۰ و چند روز ۵ روز هم واسه

ماموریت تهران بود .کلی استرس کلی فشار و ناامیدی تقریبا ناامید بودیم از قبولی تازه فهمیده

بودیم کجای کاریم؟!خیلی خیلی عقب و پرت بودیم!!!

تازه دستمونم تنگ بود رزین هم نمیتونست کارشو که تنها منبع درامدمون بود رها کنه!!!

منم چیزی بش نمیگفتم و میریختم تو خودم اخه میدیدم که خودش داغونه و نگران

میدونست که این موضوع  واسه من خیلی خیلی حیاتیه و  رد شدن منو داغون میکنه.

بگذریم من تو ۱۳ جلسه خوب پیشرفت کردم و یه تعداد سوال جواب استاد م خ و یه تعداد

هم استاد ب واسم اماده کردن که من اونارو فول شدم و یه تعداد هم واسه رزین خودمونو

سپردیم به خدا و تقریبا محدود به همون سوال جوابا...

پروازمون به علت مقرون به صرفه بودن واسه من و رزین و شرایط مالیمون از تهران بود و با تور

البته توصیه نمیکنم اما واسه ما و اون شرایط  اون زمان ما این بهتر بود.

تا تهرانو با ماشین خودمون و با خواهر عزیزم رفتیم که بسیار واسمون خوش قدمه همیشه

و خداروشکر جون اگه  اون نبود ما دوتا از دپرسی میمردیم کلا دوتا  از خواهرای من خبر داشتن

از مصاحبمون فامیلای شوهرم فک میکردن میریم ترکیه واسه تفریح!!!!

هنوزم نمیدونن!!!!اما خونوادم بعدا بشون گفتیم...

بگذریم تهران هم ماشینو تحویل دایی همسر دادیمو  خودمون دوتا رفتیم فرودگاه ساعت ۶ صبح

پروازمون بود.اصلا و ابدا نمیتونم بگم ما چه حالی بودیم خسته شدید! گرمازده از اونهمه راه

تو ماشین بودن تو تهران ازینور به اونور واسه بلیط  تحویل ماشین و  غیره و ذلک

و از همه مهمتر نا امید کلا گیو اپ........

کمتر با هم حرف میزدیم یا راجع به مصاحبه!

هتل همونطور که میخواستم نزدیک حرم حضرت زینب بود .

کلا اون منطقه هتلا یه رنج بودن کیفیت غذاها و امکانات هم شبیه با اینکه بعضیها خیلی بیشتر

 از ما پول داده بوده اما امکاناتشون با ما برابر بود.

بگذریم من میرفتم زیارت و غیره و رزین فقط تا حرم حضرت زینب (س)اومد و مطالعه میکرد و اماده

میشد از دست من کاری جز دعا برنمیومد ما جمعه رسیدیم دمشق و مصاحبه ۸.۳۰ صبح 

دوشنبه بود با خانوم کریستینا اوت که البته ما اونجا که خودشو معرفی کرد فهمیدیم از قبل

نمیدونستیم...من روز فبل از مصاحبه از حرم حضرت رغیه (س) با تاکسی  رفتم تا محل مصاحبه

 که دفتر خود کبک جنب سفارت ایران بود. همونجا یه خانوم با شوهرش دراومدن و قبول شده بودن

بعد از دوساعت مصاحبه سخت!!!اوضاع رو از تو ماشین بررسی کردم و اومدم به رزین گفتم ..

شب قبل شب تولد حضرت علی علیه السلام بود  رفتم حرم کلی دعا .. اگه رد میشدیم نه تنها

 من داغون میشدم رزین هم بخاطر من داغون میشد !زنگ زدم به مامانم و گفتم سوریه ایم اما

نگفتم مصاحبه داریم و اونم به من یه یاداوری کرد که شبیه معجزه بود شاید بعدا بگم ..

رفتم هتل به رزین گفتم جم کن دیگه این جزوه ها رو بابا بیخیال رد میشیم دیگه تابلو!!!

زده بودیم به در خنده و بیخیالی جدی میگم حتی گفتم بیخیال رد شدیم میریم المان پیش

دختر عمه هات رزینم گفت اره ایران نمیمونیم بالاخره و همینطوری واسه خودمون خواب و خیال

 میدیدیم .من کفشامو ساعت ۱۲ ۱ شستم و چه اشتباهی چون صبح کفشام خیس خیس بود

 یه جفت کفش اسپرت بیشتر نبرده بودم رزین هم با تریپ رسمی کفش رسمی یادش رفته بود

 کلا با لباسایی بسیار ساده بسیار ساده رفتیم مصاحبه توصیه اقای در بود.

رزین کراوات نزد منم بلوز و شلوار اسپرت ساده بدون طلا جواهر موهای بسیار کوتاه شاید

سه سانتی یا یکمی بیشتر مشکی و کوله پشتی داشتم رزین  هم مدارکو تو سامسونتش

 گذاشته بود .ما  خیلی زود رسیدیم به محل هوا عالی بود کل اون یه هفته هوا عالی بود

 ۱۷ ۱۸ درجه .وارد که شدیم اون خانوم منشی تند تند شروع کرد سوال کردن که رزین

خوشبختانه لیسنینگش عالیه منکه کلا خودمو باخته بودم مارو زودتر از ۸.۳۰ به اتاق ۲

فکر کنم دعوت کرد یه خانوم ناز حدود ۴۵ ساله اما ساده با تیشرت و دامن خیلی خیلی ساده

 اما پر از جواهرات  و بدلیجات خوشگل خوشگل که تمام مدت من حواسم به اونا بود اونجا

نشته بود.فک کنم اول اون سلام کرد مام سلام کردیم حالمونو پرسید خودشو معرفی کرد

 بعد اسمامونو پرسید بعد از رزین پرسید که واسه چی میخوای مهاجرت کنی؟اونم جواب داد

بعد از من منم جواب دادم سال تولدامونو پرسید بعد گفت اگه رفتین با مشکلات چه طوری کنار

میاین یا یه همچین چیزی اینجا رزین موند و من یه جوابی که مال یه سوال دیگه بودود درس کردم

 و جواب دادم و گفت افرین به رزین گفت ببین یاد بگیر جه باهوشه رزین هم گفت همه خانوما

 باهوشن اونم گفت معلومه!!!

از ما پرسید مرکز کبک ما نمیدونستیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من گفتم مونترال رزین گفت اتاوا اخرش من گفتم کبک سیتی که اون تصحیح کرد

 ل ویل لو کبک!!!!!!!!!!!

من گفتم ما ردیمممممممممممممممممممم خلاص!!!!!!!!!

تمام مدت مثه گوسفند دستمو زده بودم زیره چونم و زل زده بودم بهش !!!

و بی تفاوت بی تفاوت شکست رو پذیرفته بودم...

اما اون مدام میگفت این فرمو بهتون که دادم ال میکنید بل میکنید و همینجور حرف میزد

اما من همچنان میگفتم ما ردیم و این داره برا خودش حرف میزنه نهایتش مشروطیم

که از ردی بدتره!!!!

رفت از اتاق بیرون رزین به من خندید و گفت عزیزم چته؟تمام غم و غصه عالمو تو چشام

 ذید اما من باش حرف نزدم چون شنیده بودم فارسی صحبت نکنید حساس میشن

ومخصوصا میرن بیرون یه جور تسته و خلاصه...

برگشت بازم حرف زد و اخرش همه چیز میزارو امضا کرد و گفت شما قبولید ووزت سلکسیونه!!!!

اما ما داشتیم مثه بز بش نیگا میکردیم!!! هیچ حرکتی نکردیم!! خندید.

بعد رزین برگشت به سمت من دستمو گرفت منو بغل کرد پیشانیه منو بوسید اما من مثه

مرده ها بودم هیچ حرکتی نکردم ..

شروع کرد به جمع و جور  و من فقط دست زیر چونه و خیره به میزش بش میگفتم س تن قو!!!

س تن قو!!!!و سرمو تکون میدادم اونم لبخند میزد بعدم گفت بیان ونو او کبک!!!

و ما بلند شدیم و خداحافظی کردیم.کلش نیم ساعت نشد!!!!

من هنوز بدنم بی حس بود اومدیم بیرون و ۴ تا از هم پروازیامونو دیدیم من پریدم تو بغل یکیشون

یه زوج بودن و یه دختر پسر!!!

اومده بودن اوضاع رو بسنجن القصه از دوشنبه تا جمعه سخت گذشت چون دیگه همه چی

تکراری بود و ما هم بیقرار خونه و کارامون و تعریف واسه خواهرام و استادامون از کل ماجرا!!!

خوب فک کنم همه چیو گفتم به زودی میشه یکسال امیدوارم هیچوقت تو زندگی نا امید نشید

شاد و سربلند باشیدبا ارزوی موفقیت واسه هممون تو تمام مراحل زندگی مخصوصا مهاجرت

پینوشت:بچه ها من بلد نیستم قسمت های ۱ ۲ ۳ ۴ رو لینکشو بذارم گوشه وبلاگم لطفا

راهنمایی کنید منظورم پستای قبلی مربوط به  ماجرای ما ست که قبلا نوشتم.